هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
445
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
خلاصه ، كالسكه از آنجا نيامد و مردم سوار گذشتند ، و كالسكه را از پائينتر فرستادند . به ده رسيديم . خدمت « ولىنعمت » نهار خورديم . شالى پاانداز « 1 » انداخته بودند . اتاق گرمى بود . بسيار هم گرسنه بوديم [ و ] نهار را به اشتهاى تمام خورديم . بعد از آن ، دست شسته ، دوباره داخل اتاق شديم . قدرى از اطراف صحبت كردند ، تا مردم نهار خود را خوردند . سوار اسب شده ، قدرى راه رفتند . باز تا پاى « گدوك » « 2 » به كالسكه نشستند . آنجا « على خان » ، قوشچى من كبك ديده بود ، فرياد « كبك كورمشم » كرد ؛ « نايب السلطنه » ايستادند . من رفتم ، اما گذشته بودند . « عبد الله خان قاجار » ، يكى زد . قوش « على خان » ، يكى گرفت . « اسماعيل بيك » ، تفنگدار من ، يكى زد . باز ، برگشتيم به سر « گدوك » . رسيديم به « بوان » . « خداوندگارى » گذشته بودند ، ديگر نتوانستم برسم . چند « كبك چلّ » پريدند . « قراقوش » آمد ، همه را به بند زد و بالاى سنگ نشست . از پائين دو نفر سوار مىآمدند . هرچه داد زديم كه : « او را با تفنگ بزنيد » ، اصلا بر ما محل نگذاشتند . نزديك شديم . « يوسف غلام بچه » بود ، كه در كوه مىچريد . خلاصه ، « قوش لرى دومسكه آلدوخ كهنهبكزاده لر كمى كه طرلانى آلوب قباقنه يو زبين التجالقنن ديردى تفحص ايله خالّنيم تجسس ايله خالّنيم و كلكيك تا پولما زدى و كرم قلى بك و قوشچينه و بدوى سبحان اللّه قحط رجال كلكبك او لجادور كورسنّ كريم قلى بك با مرى چند كبكى با هزار لتيمت دلحلى پيدا كرده . يكى را « طرلان » جمشيد بك گرفت ، يكى ديگر پريد . باز هما قوش را كمشدوق پائين برد . « تقى بك » نحس ، على اللهى ، با همان كلجهء روقدك تو پوست 13 سال پيش از اين كه آن سگ از ديگر سگ به بالاپوشى عوض كرده ، هنوز مىپوشد ، اسب تاخته ، بند قوش را گرفته ، به خدمت « نايب السلطنه » برده ، پيشكش كرد . اگر به دست من مىافتاد ، مضايقه نداشتم كه با دندان سگها پارهپارهاش مىكردم . دست به جايى بند نشد ، بازگشتيم . يكى ديگر به قوش « على خان بك » گرفتيم .
--> ( 1 ) . فرشى كه درگاه اتاق مىگسترانند ، فرش زيرپا . ( 2 ) . گردنه .